« مرد دم در کلبه ایستاد و به دو سوار که از تپه ی رو به رو پایین می آمدند، خیره شد. چند دقیقه قبل، از پشت میز ناهار خوری سایه ی آنها را که از دور دید، خود را به در رساند. انتظار آمدن شان را داشت، اما نه به این زودی».
خواندن سطور بالا را تازه شروع کرده بودم. مثل همیشه که از همه جا و همه کس می بُرم و سنگینی عالم و آدم را روی قلبم احساس می کنم، پناه می برم به داستان ها و رمان ها و اندیشه و خیالات نویسنده ها، و در دنیایی که ساختند و پرداختند بی هدف چرخ می زنم. گاهی نمی دانم که چرا می خوانم؟ و گاه می دانم اما نمی دانم چه می خوانم؟ چه کتاب هایی خواندم که جز شبح و سیاهی ها چیزی ازشان در ذهنم باقی نمانده، و چه شخصیت ها و خطوط کلی کتاب ها که هیچ سایه ای بر فکرم نینداختند.هر بار از اول می خواهم شروع کنم. اولی که بدانم چرا و چه می خوانم. و هر بار این اول را گم می کنم. به مرگ می گیرم، که به تب بمیرم، اما جز مرگ هیچ شروعی نمی بینم.
«یکی از آن دو مرد سوار بر اسب سر تا پا سیاهی بود که لکه سفیدی به اندازه ی کف دست روی پیشانی داشت. و دیگری سوار بر اسب سر تا پا سفیدی بود که لکه های سیاه پایین چهار پای اسب دیده می شد.دو سوار انگار عجله ی برای رسیدن نداشتند و آرام آرام به سمت مرد و کلبه اش می آمدند».
مرگ را همه پایان زندگی می شمارند، اما هستند کسانی مثل من که آن را شروعی بدانند برای ماجراهایی که هیچ وقت دوباره تکرار نمی شوند. اما نکته دقیقا همین جاست؛ شروع چه چیزی؟ خسته ای از زندگی، و پناهنده ای به مرگ، چه چیزی را باید شروع کند؟ درد هایی که همیشه همراهش بود، و رنج های بودنِ همیشگی شان خود عذابی سوای جایگزینی هر چند وقت یک بارشان. دردی به دردها، و رنجی به رنج ها و عذابی به عذاب ها اضافه شد؛ شروع
برچسب:
نویسنده: آرتین شجاعی
تاريخ: سه
شنبه
31 خرداد
1401 ساعت: 5:39